X
تبلیغات
سیاه و سیاه سفید




سیاه و سیاه سفید

می گویند خدا تنهاست! ما که خدا نیستیم... چرا تنهاییم؟

 

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك هارا بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.

وبيا تاجايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

وزمان روي كلوخي بنشيند با تو

ومزامير شب اندام ترا ، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي  است  در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است  كه از حادثه عشق تر است.

 

 

 

نوشته شده در Sun 15 May 2011ساعت 9:1 PM توسط Raham|

     ...

باران که ببارد

چشم هم می بارد

و برهوت دل خالی می شود

آسمان و دل....!!!

چه شباهت ناگریزی دارند!!!!

 

 

 

     تاریکی

 شب که شود

زندگی ام از نو می شود

نمی دانم..

زندگی من به تاریکی شب عادت دارد...

یانه... به تاریکی...

روز و شبش چه فرقی دارد!!!!

 

 

 

 

به خاطر بسپار

این منم

نامم مهر

از مادری زاده شدم

که از مادری زاده شده

که مهربانی را به یادش می داد

به خاطر بسپار

این منم

نامم هستی ست

در جهانی زندگی می کنم

که سقفش تا نا کجا ست

من چقدر بزرگم!

به خاطر بسپار

نامم عشق است

زاده شده از مهربانی

دور از نفرت و خشم

به خاطر بسپار

این حس است،که سخن می گوید

تتولدش در گورستان دل

تا آخر هستی حتی آن طرف تر فوت می کند

از عشق که چه بگویم...

به خاطر بسپار

این من هستم

هیچ...

پوچی در هیچی می پیچد

و هیچ...

آخرش همین ....

به خاطر بسپار

این من هستم

از مهر،عشق،هستی ،حس

از همه بالاترم

خالی خالی

تهی و بی معنی

پر معنا تر از هر چیزی

وسیع و بزرگ

تاریک و سکوت

هر چه که بخواهی هست

در این برهوت

بنویس:

این من هستم

کسی که هیچ نیست

هیچی که پوچ نیست

پر از حرف های نا گفتنی است!!

نوشته شده در Mon 3 Jan 2011ساعت 8:38 PM توسط Raham|

 

 تو را اينگونه دوست ميدارم

که در سوگ نگاهم بنشينی

که مرا هر روز بينی و هيچ نگويی

تو را اينگونه دوست ميدارم

که در شب ها که قلبم

ياد آن بالا کرد

برای قلب بی زبانم

صد ها قصه گويی

و وقتی که شدم لبريز

همه افکار من باشی

و آن وقتی که رفت از ياد

همه غصه ها و درد و فرياد هايم

مرا باور کنی يک دم

تو را اينگونه دوست ميد ارم

که می رقصی به هر سازم

نه سازی که شوم بد نام

نه راهی که شوم گمراه

همانی که تو می خواهی

می رقصانی ام به هر سازی

که من سازت نمی سازم

تو را اينگونه دوست ميدارم

که شب ها پای حرف هايم می نشينی

و می بافی دلت را بر حرف هايم

ولی از ساز فردا غافل

که می دانی شوم راحت

تو را خواهم رهايت کرد

اما

تو را اينگونه دوست ميدارم

که بنشينی به راز هايم

 

تو را اينگونه دوست ميدارم!

تو را اينگونه دوست ميدارم!

نوشته شده در Thu 25 Nov 2010ساعت 11:12 AM توسط Raham|

تو همانی!

 

«تو همانی که در تارترين لحظه شب

راه نورانی اميد نشانم میداد»

تو همانی!

 

تو همانی

که در آن لحظه تلخ

همه منيتم را بگشود

تو همانی!

 

تو همانی که مرا در پس اين اندوه ها

نه رها کردی و نه خنديدی

تو همانی!

 

تو همانی که شبم را

که برايم غمی از بار گران بود

به تماشای نگاهت

ودر آن دهکده چشمانت

بويی از برگ گل ياس نشاندی

و همه وحشت و تاريکی را

که همه در اين نگاهم جريان بود،گسستی

و بدان ريشه اميد بکاشتی

تو همانی!

 

 

من همانم که دلم محفل غم بود

و نگاهم پر غم بود

و شبم در ره غم بود

و لبم آتش غم بود

و همانم که شدم خسته تر از شهر

و دلم پای پياده

می رود کوچه به کوچه

تا رسد پای درختی

پر کشد از سر شادی

و در آن شب که دلم از سر شادی پر زد

به خودم گفتم "تو همانی که ببايد تا بمانی!

نه در اين وادی غم

نه در اين خانه شب

که تو بايد در آن ميکده عشق نشيني

روز ها باده  فروشی

شب ها باده بنوشی"

 

تو همانی که مرا باده خوراندی

و مرا در ره اين عشق نهادی

 

تو همانی!

تو همانی!

 

نوشته شده در Thu 11 Nov 2010ساعت 6:45 PM توسط Raham|

 

 ببخشید یه چند وقتیه که زیاد نمیتونم بیام تو فضای مجازی اگه آپ میشین و من نمیام سر بزنم به بزرگیه خوئتون ببخشید

 

هر وقت اومدم بهتون خبر میدم

 

 

نوشته شده در Sat 30 Oct 2010ساعت 7:6 PM توسط Raham|

آينه ي خورشيد از آن اوج بلند
شب رسيد از ره و آن آينه ي خرد شده
شد پراكنده و در دامن افلاك نشست
تشنه ام امشب ، اگر باز خيال لب تو
خواب فرستد و از راه سرابم نبرد
 كاش از عمر شبي تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه اي شيرين است
من دگر نيستم ، اي خواب برو ، حلقه مزن
 اين سكوتي كه تو را مي طلبد نيست عميق
وه كه غافل شده اي از دل غوغايي من
 مي رسد نغمه اي از
دور به گوشم ، اي خواب
 مكن ، اين نعمه ي جادو را خاموش مكن
 زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مكن
اي مه امروز پريشان ترم از دوش مكن
در هياهوي شب غمزده با اختركان
سيل از راه دراز آمده را همهمه اي ست
برو اي خواب ، برو عيش مرا تيره مكن
خاطرم دستخوش زير و بم زمزمه
اي ست
چشم بر دامن البرز سيه دوخته ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب است
عشق در پنجه ي غم قلب مرا مي فشرد
با تو اي خواب ، نبرد من و دل زينت سبب است
مرغ شب آمد و در لانه ي تاريك خزيد
نغمه اش را به دلم هديه كند بال نسيم
آه ... بگذار كه داغ دل من تازه شود
روح را نغمه ي همدرد فتوحي ست عظيم
 زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشك سينه كوهم
سالها رفته است كز هر
آرزو خالي است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
عصر پرپر مي شود اين نوشكفته در سكوت دشت
روزها اين گونه پر پر گشت
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اينك اينجا
شعر و ساز و باده آماده است
من كه جام هستيم از اشك لبريز است ميپرستم
 در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر بر د
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم كرد
ناله من ميترواد از در و ديوار
آسمان اما سراپايش گوش و خاموش است
 همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من فرياد هاي بي جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت
شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز ز اندوه مي پرسم
جام اگر بشكست
ساز اگر بگسست
شعر اگر ديگر به دل ننشست

نوشته شده در Mon 4 Oct 2010ساعت 11:49 AM توسط Raham|

 

 این رو تو وبلاگ یکی از دوستان که اسمش خاطرم نیست گرفتم و اینجا قرارش دادم

اگه منبعشو پیدا کردین حتما بهم بگین

 

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !

يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبريز شد و

نفسي از سر اميد کشيد

ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

زير پاهامان ريخت ،

تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟!

تو مرا داري و من

هر شب و روز ،

آرزويم ، همه خوشبختي توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد

نشانم مي داد ...

او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،

غرق شادي باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معني خوشبختي ،

بودن اندوه است ...!

اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور

چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند

همه را با هم و با عشق بچين ...

ولي از ياد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا

و در آن باز کسي مي خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟ چرا !؟!

 

                 ************************************************

 راستی اول مهر هم شد و حال و هوای مدرسه ایرانو گرفت

یادش بخیر فقط میشه گفت آخ یادش بخیر کاش کی بچه بودم

فقط همین و بس!

 

 

************************************* 

 

در ضمن این یه مدتی که به قول بعضی از دوستای عزیزم پیدام نبود

رفته بودم سفر

اونم کجا؟ مشهد!!!

جاتون خالی. خیلی بهم چسبید

اصلا کلی عوض شدم

کلی سبک شدم

بازم ببخشید که تو این مدت نتونستم بهتون سر بزنم

ببخشید...

 

نوشته شده در Thu 23 Sep 2010ساعت 7:10 PM توسط Raham|

 

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گزیزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

تن ثدها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ

می دود همچو خون به رگ هایم

آه! گویی زدخمه دل من

روح شبگرد مه، گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه تو

می شکفد چو لاله، گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد درون هاله راز

ناشناسی درون سینه من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

آه...باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شورافکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زآن جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم به روی دفتر خویش

"جاودان باشی ای سپیده عشق!" 

 

 

 

 

 

نوشته شده در Thu 16 Sep 2010ساعت 6:29 PM توسط Raham|

بر سر قایقش اندیشه کنان

 قایق بان

دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:

"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."

*

سخت طوفان زده روی دریاست

ناشکیباست به دل قایق بان

شب پر از حادثه.دهشت افزاست.

*

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان

نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:

"کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"

نوشته شده در Fri 3 Sep 2010ساعت 7:32 PM توسط Raham|

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....

 **********

 

من با همه عشق درون
جدایی را هیچگاه دوست نداشتم.
 و نوازش خیال را حتا
اگر از خانه معشوق بجای میماند
 زیبا میپنداشتم .
تمام عشق حس گنگی است
و معمایی

که کفافش حل مسئله نیست.

 ************

نوشته شده در Wed 1 Sep 2010ساعت 5:53 PM توسط Raham|


آخرين مطالب
»
» . . .
» اینم یه شعر دیگه:
» وحالا یکی از شعر های خودمو میذارم و میرم.فقط میخوام وقتی برگشتم نظراتونو ببیم در موردش:
»
» شعر اگر دگر به دل ننشت...
» ماه من ، غصه چرا ؟!
» سپیده عشق
» قایق بان...
»

Design By : Pichak